آلفاباکس



باید بنویسم

بـِ

بعد از این همه ننوشتن می دانم که باید کلی مقدمه و موخره ببافم و از خیلی نگفته ها بگویم ؛ اما هر حرفی را باید همان موقع که به ذهن می آید نوشت و اگر ننویسی می سوزد و باید قیدش را بزنی . اصلا دیگر حس و حالش پریده و نمی توانی حق احساس را ادا کنی ! پس بگذریم از همه ی نگفته ها ... شاید بعدا دوباره به ذهنم آمدند و این بار یقه اشان را گرفتم و انداختم گوشه ی این وبلاگ و قفل ثبت مطلب زدم به دستشان تا فکر فرار به سرشان نزند !

فی الحال هم که بالاخره دست به نوشتم بردم، اینقدر این ذهن شلوغ و پلوغ است که نمی دانم دقیقا از کجا بنویسم یا اصلا چطور بنویسم . یکی هم نیست بیاید و بگوید : "خودت را مسخره کرده ای که هر از یک ماهی در این وبلاگ خاک خورده را باز می کنی و می نویسی میخواهم بنویسم اما نمی توانم بنویسم و میروی! خب راحت ببند و برو "

می دانم اما با همه ی این وجود دلم میخواهد اینقدر بنویسم اینجا، تا یک روز که وبلاگ را باز می کنم، آرشیو چند ساله اش را ببینم و دلم بخواهد همه را تک به تک از اول بخوانم و یا اصلا شاید کسی باشد که دلش بخواهد تک به تکشان را از اول بخواند ، همین :)

دوم دی


منبع این نوشته : منبع
بنویسم ,وبلاگ ,اصلا ,دانم